دانلود کتابهای جدید : 

تبلیغات 1

تبلیغات 2

دانلود رایگان کتاب صوتی داستان آلزایمر مادر

توضیحات:
چمدونش را بسته بودیم، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلاً یک ساک داشت. گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمی‌خورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم؟ دلم واسه نوه هام تنگ میشه! گفتم: مادر من دیرم میشه، چادرتون هم آماده ست. منتظرن. گفت: کیا منتظرن؟ اونا که اصلاً منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها!..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

 کلیه حقوق این وبسایت متعلق به کتابخانه صوتی طنین ایرانی بوده و کپی برداری از مطالب آن، تنها با ذکر منبع و درج لینک وب سایت مجاز می باشد