دانلود کتابهای جدید : 

كتابهاي صوتي ايراني

دانلود کتاب گویای داستان ساندویچ

توضیحات:

برنامه شماره سی و هشتم نمایش رادیویی داستان چوک
داستان ساندویچ نویسنده قبادآذرآیین
هنرمندان به ترتیب ایفای نقش: مهدی رضایی، المیرا مجابی، علی شمسی
صدابردار و افکتور: امیررضا گرانپایه
کارگردان: علی شمسی

حمایت مالی از گروه امید ایران

دانلود داستان کوتاه گویای راست اما کج

توضیحات:
هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند . کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاریهای پایانی بودند . پیرزنی از انجا رد میشد ، ناگهان ایستاد و گفت بنظرم مناره کج است … گارگران خندیدند ، ولی معمار با صدای بلند فریاد زد : ساکت …!!! چوب بیاورید گارگر بیاورید . چوب را به مناره تکیه دهید فشااااار !! و مرتب از پیرزن می پرسید : مادر درست شد ؟ بعد از چند دقیقه پیرزن گفت بله درست شد و دعا کنان دور شد . کارگران گفتند مگر میشود با فشار منار را صاف کرد ؟ معمار گفت : نه ، ولی میتوان جلوی شایعه را گرفت . اگر پیرزن میرفت و به اشتباه به مردم میگفت : مناره کج است ، و شایعه کج بودن مناره بالا میگرفت ، دیگر هرگز نمی شد مناره ها را در نظر مردم صاف کرد …. از شایعه بترسید ، خودتان را در معرض قضاوت دیگران قرار ندهید …اگر به موقع وارد عمل شوید ، مناره زندگیتان صاف خواهد شد … ذهن ها پاک نمیشود …

حمایت مالی از گروه امید ایران

دانلود داستان کوتاه صوتی استاد

توضیحات:
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید.از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم! …این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد. هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید

حمایت مالی از گروه امید ایران

دانلود داستان صوتی کوتاه دیوانه

توضیحات:
مردی در کنار رودخانهای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را میشنود و متوجه میشود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب میپرد و او را نجات میدهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را میشنود و باز به آب میپرد و دو نفر دیگر را نجات میدهد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک میخواهند میشنود. او تمام روز را صرف نجات افرادی میکند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده اند غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانهای مردم را یکی یکی به رودخانه میانداخت. 

حمایت مالی از گروه امید ایران

دانلود داستان کوتاه صوتی دسته گل

توضیحات:
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله ‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.
 

حمایت مالی از گروه امید ایران

دانلود کتاب گویای داستان جوانمرد نام دیگر تو

توضیحات:
جوانمرد نام دیگر تو یکی دیگر از آثارِ نظرآهاری است که بازآفرینیِ خلاقانه‌ای از زندگیِ ابوالحسن خرقانی است که ماجراهایش در تذکره‌الاولیای عطار آمده است.
جوانمرد گفت: خدایا! راه‌های رسیدن به تو بسیار است، اما از هر راهی که می‌روم شلوغ است و پرهیاهو. من راهی خلوت می‌خواهم، راهی که هیچ‌کس در آن نباشد. راهی که فقط تو باشی و فقط من.خدا گفت: دو راه است که به‌ندرت کسی از آن می‌گذرد، یکی راهِ اندوه، اندوهی تلخ و اندوهی سخت و اندوهی سنگین. و دیگری راهِ شادی، شادیِ شیرین و شادیِ سخت و شادیِ سنگین. کم‌تر کسی است که تلخی محض و شیرینی ناب را تاب بیاورد.

حمایت مالی از گروه امید ایران

دانلود کتاب داستان صوتی فصل نان

توضیحات:
دو قصه از قصه های شنیدنی کتاب فصل نان نوشته علی اشرف درویشیان :اصغر صندوق چوبی کوچکی داشت که استاد بنا اسمش را گذاشته بود صندوق بدبختی، چون چند تکه نان خشک درون صندوق بود و همیشه بر سر صندوق بین ما دعوا و زد و خورد در می گرفت. صندوق را از خانه با نان بیات پر می کردیم و به محل کارمان می بردیم بعضی وقتها هم اصغر سوسک یا ملخی را می گرفت و توی صندوق بدبختی می گذاشت. شب خاک آلود و خسته به خانه برمی گرشتیم و با اشتها هرچه در سفره بود می خوردیم . اصغر لقمه از گلویش پایین نرفته خرخرش بلند می شد و ننه او را روی دست بلند می کرد و می برد توی جا می گذاشت و غصه دار برایش می خواند:« ای کوچولوی نان آورم ای گربه خاک آلودم قربان دست های زبر و ترک خورده ات بروم عزیزکم.»

حمایت مالی از گروه امید ایران

 کلیه حقوق این وبسایت متعلق به کتابخانه صوتی طنین ایرانی بوده و کپی برداری از مطالب آن، تنها با ذکر منبع و درج لینک وب سایت مجاز می باشد