
توضیحات:
سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین: راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر: راه نمیش ننگ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام


توضیحات:
ابری نیست بادی نیست مینشینم لب حوض: گردش ماهیها، روشنی، من، گل، آب مادرم ریحان میچیند. نان و ریحان و پنیر،آسمانی بیابر، اطلسیهایی تر. رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط. نور در کاسهی مس، چه نوازشها میریزد! نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین میآرد. پشت لبخندی پنهان هر چیز. چیزهایی هست، که نمیدانم. میدانم، سبزهای را بکنم خواهم مرد. میروم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم پرم از راه، از پل، از رود، از موج پرم از سایهی برگی در آب: چه درونم تنهاست







آخرین دیدگاهها